پايگاه اطلاع رساني دفتر آيت الله العظمي شاهرودي دام ظله
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
  • آفتاب غدير پشت پرده هاى تعصب   
  • 1389-09-02 20:35:25  
  • تعداد بازدید : 50   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • بسم الله الرحمن الرحیم
    الحمد لله رب العالمین والصلاه والسلام على رسوله وعلى آله الطیبین الطاهرین واللعن على اعدائهم اجمعین.
    خداوند تبارک و تعالى پیامبرانش را براى هدایت و راهنمایى مردم فرستاده است تا به انحرافات فکرى و عملى دچار نشوند چرا که تاریخ بشریت آکنده و مملوّ ازاین انحرافات مى باشد که در نتیجه دورى از تعالیم پیامبران است.
    هدف از آفرینش جهان هستى همان هدایت و بندگى است و این هدایت باید تا روز قیامت برقرار باشد زیرا اگر لحظه اى مردم بدون راهنما باشند غرض الهى محقق نخواهد شد.
    حال براى شروع بحث حدیثى از وجود مبارک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل مى کنیم و متذکر مى شویم که تمام احادیث و مستندات این مقاله از منابع معتبر اهل سنت مى باشد.
    رسول اکرم  (صلی الله علیه و آله) فرمودند: یهود و نصارا، هفتاد و دو فرقه شدند و همه آنها در آتش اند مگر یک فرقه و امت من هفتاد و سه فرقه مى شوند و همه در آتش اند مگر یک فرقه که اهل نجات هستند(۱).
    سؤالى که مطرح مى شود این است که آیا مى توان تصور کرد پیامبرى که نسبت به هدایت مشرکین به اندازه اى اصرار و دلسوزى مىورزید که خداوند به ایشان خطاب فرمود: (لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاّ یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ )(۲) گویى مى خواهى جان خود را از شدت اندوه از دست دهى بخاطر اینکه آنها ایمان نمى آورند. ـ نسبت به آینده اُمت خود نگران نباشد و فکرى به حال هدایت آنها بعد از خود نکرده باشد؟ آیا مى توان تصور کرد پیامبرى که در اوج تدبیر و حکمت است، نسبت به امر جانشنى و رهبرى جامعه اسلامى بى تفاوت بوده باشد؟
    اگر کسانى منکر علم غیب پیامبر شوند و بگویند پیامبر نمى دانست بعد از خودش چه اتفاقاتى مى افتد، مى گوییم که هر فرد عاقلى براى مسئله جانشینى خود اهمیت قائل است حال چه برسد به پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) که دین اسلام را از جانب پروردگار به مردم ابلاغ کرده است و نگران از بین رفتن و تحریف آن مى باشد. پس حتماً باید جانشینى براى خود معین فرموده باشند و یا حداقل ملاک و ضابطه اى براى مسئله امامت و رهبرى مردم، مشخص مى فرمودند تا مردم بعد از ایشان حیران و سردرگم نباشند.
    اما طبق اخبار و شهادت تاریخ، پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) نه تنها عالم به غیب بوده اند بلکه از انحرافات و گمراهى هاى بعد از خودش خبر داده است. روایتى که مطرح شد یکى از دهها روایاتى است که پیش گویى پیامبر  (صلی الله علیه و آله) را در مورد امت خود نشان مى دهد. البته این روایت هم، متأسفانه مانند بسیارى از روایات در کتب اهل سنت که خود را حافظ سنت پیامبر مى دانند مصون از تحریف نمانده; چرا که در پایان روایت اهل نجات را منحصر در گروه اهل جماعت نقل کرده اند.
    قابل توجه است که اهل سنت که خود را اهل جماعت مى دانند، متفرق ترین و پراکنده ترین گروه اسلامى اند که در بسیارى از مسائل اساسى و بنیادین اختلاف نظر دارند.
    حال که قلم به این جا رسید مناسب است که نمونه هایى از این اختلافات را که به حدّ تکفیر و خونریزى رسیده است بیان کنیم.
    ۱ـ فتنه خلق قرآن که درباره آن چه کشتارهایى واقع شد. ابوحنیفه گفت: هر که گمان کند قرآن مخلوق است، کافر است و هر که آنان را تکفیر نکند، او هم مانند آنان کافر است(۳). ابن تیمیّه گفت: هر که بگوید قرآن مخلوق است، کافر است و لعنت خدا و ملایکه و همه مردم بر او باد!!!(۴)
    با توجه به اینکه هم اکنون اکثریت اهل سنت معتقد به خلق قرآن هستند.
    ۲ـ شیخ ابن حاتم حنبلى گفت: هر که حنبلى نباشد، مسلمان نیست(۵).
    ۳ـ شافعى ها گفتند: هر کس حنبلى است، کافر است(۶).
    ۴ـ شافعى ها گفتند: هر کس اشعرى نباشد، کافر است(۷).
    ۵ـ در سال ۵۰۷ هـ . قاضى حنفى در دمشق گفت: اگر حکومت را در دست داشتم، شافعى ها را وادار به پرداخت جزیه مى کردم!! در سال ۵۶۷ هـ . ابو حامد طوسى همین حرف را درباره جنابله گفت: و در سال ۵۵۴ هـ . به خاطر درگیرى میان حنفى ها و شافعى ها، بازار اصفهان به آتش کشیده شد(۸).
    ۶ـ اهل آندلس مالکى بودند و حنفى و شافعى و حنبلى را بیرون مى کردند و اگر معتزلى بود او را مى کشتند(۹).
    آیا بعد از این همه درگیرى و اختلاف آیا باز هم مى توان این گروه را اهل جماعت نامید تا اهل نجات باشند؟!
    آیا بعد از این همه انحرافات باز هم مى توان پذیرفت که پیامبر اسلام  (صلی الله علیه و آله) براى هدایت مردم، بعد از خودش جانشینى معرفى نکرده باشد تا مردم هنگام فتنه ها به او رجوع کنند و در مسائلى که اختلاف نظر شده، از او اطاعت کنند؟ بسیار جاى تعجب و تأسف است که حتى در مسئله وضو و نماز که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) روزانه پنج مرتبه میان صحابه آن را به جاى مى آوردند اختلاف هاى فاحش وجود داشته باشد چه برسد به بقیه احکام.
    آیا نباید امامى وجود داشته باشد که سنت پیامبر را حفظ کند؟
    آیا لطف الهى اقتضا نمى کند که همواره امامى براى هدایت مردم میان آنان وجود داشته باشد؟
    اعتقاد شیعه
    شیعه معتقد است که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) از جانب خداوند امامى را براى مردم معرفى کرده است و از نسل او امامانى براى هدایت مردم و حفظ دین از انحرافات وجود دارند که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) آنان را به مردم معرفى کرده بودند ولى متأسفانه طمع عده اى ریاست طلب و کینه افرادى منافق مانع از تحقق آن شد. شیعه معتقد است که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر، امیرالمؤمنین حضرت على  (علیه السلام) را به عنوان امام و رهبر جامعه اسلامى بعد از خودش به مردم معرفى کرده و با این کار، دین الهى کامل شد.
    اجمالى از واقعه غدیر
    پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) در بازگشت از آخرین حج در سال دهم هجرى، روز هیجدهم ذى الحجّه در مکانى به نام جحفه به امر الهى توقف کردند و امر فرمودند افرادى که جلوتر رفته اند برگردند و منتظر شدند افرادى که عقب مانده بودند برسند. جحفه مکانى بود که راه هاى اهل مدینه و مصر و عراق از هم جدا مى شد. آن روز به حدى گرم بود که اعراب از شدت گرما قسمتى از رداى خود را به سر کشیده و قسمتى هم زیر پاهایشان بود تا گرما کمتر به آنان برسد.
    رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بعد از اقامه نماز ظهر، به همراه امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) به روى جهازهاى شتران که براى خواندن خطبه آماده شده بود رفتند و میان جمعیتى که بیش از صد هزار نفر بودند شروع به خواندن خطبه کردند به گونه اى که تمام مردم ایشان را مى دیدند. بعد از ستایش خداوند و تذکر و موعظه، فرمودند: إنى اُوشک أن أدعى فأجیب من أولى الناس بالمؤمنین من أنفسهم؟ قالوا الله ورسوله أعلم. قال: إن الله مولاى و أنا مولى المؤمنین و أنا أولى بهم من أنفسهم. ثم قال:
    «فمن کنت مولاه فعلى مولاه».
    اى مردم! نزدیک است که از میان شما بروم. چه کسى نسبت به مؤمنین از خودشان أولى و سزاوارتر است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: خداوند مولاى من و من مولا و سرپرست مؤمنین و از خودشان به آنها اُولى و سزاوارترم. سپس فرمود: هر که من مولاى اویم على مولاى اوست.
    نگاهى به سند حدیث غدیر
    با وجود اینکه این حدیث مانند سایر احادیث در حق امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) تحریف و یا کتمان شده; در عین حال تواتر آن غیر قابل انکار است. براى آگاهى اجمالى از سند این حدیث به نکات زیر توجه کنید. قبل از آن متذکریم که نکات و مستنداتى که در این مقاله ارائه مى شود برگرفته از دو کتاب گرانسنگ و ارزشمند الغدیر(ج۱) نوشته مرحوم علامه امینى (رضى الله عنه) و نفحات الأزهار فى خلاصه عبقات الأنوار (ج ۶ ـ ۹) نوشته آیت الله میلانى (دامت برکاته) مى باشد و چون بناى این مقاله بر اختصار است خوانندگان محترم مى توانند براى آگاهى از جزئیات و مطالب بیشتر به این کتابها مراجعه فرمایند.
    ۱ـ بیش از صد نفر از صحابه این حدیث را نقل کرده اند که چنین رقمى در مورد هیچ یک از احادیث وجود ندارد. حافظ ابوالعباس احمد بن محمد، معروف به ابن عقده (م ۳۳۳ هـ) در کتابى که راجع به حدیث غدیر تألیف کرده نام ۹۹ نفر از صحابه را ذکر مى کند که این حدیث را روایت کرده اند و مى گوید: ۲۸ نفر دیگر هم از صحابه این حدیث را نقل کرده اند.
    ۲ـ محمد بن جریر طبرى (م ۳۱۰ هـ ) این حدیث را با ۷۲ طریق، ابوبکر جعابى (م ۳۵۵ هـ ) با ۱۲۵ طریق، ابوسعید سجستانى (م ۴۷۷ هـ ) با ۱۲۰ طریق و احمد بن حنبل با ۴۰ طریق ذکر کرده اند.
    ۳ـ ابن حجر عسقلانى مى گوید: این حدیث جداً اسانید زیادى دارد که ابن عقده آنها را در کتاب مستقلى جمع کرده است و بسیارى از اسانید آن صحیح و حسن است(۱۰).
    ۴ـ بیش از ۱۵ نفر از علماى اهل سنت اعتراف به تواتر این حدیث کرده اند، مانند: جلال الدین سیوطى، ملا على قادرى، مناوى، ابن کثیر، ذهبى و...
    ۵ـ ۳۶۰ تن از علماى اهل سنت از قرن دوم تا سیزدهم این حدیث را نقل کرده اند.
    مؤلفین حدیث غدیر:
    بسیار قابل توجه است که ۱۱ نفر از بزرگان اهل سنت، اسناد این حدیث را در کتابى مستقل گردآورى کرده اند و تواتر این حدیث را به اثبات رسانیده اند.
    در میان این تألیف کنندگان نام محمد بن جریر طبرى، ابن عقده، ابوبکر جعابى، دارقطنى، ابوسعید سجستانى و شمس الدین ذهبى به چشم مى خورد.
    ذهبى (م ۷۴۸ هـ ) مى گوید: کتابى درباره اَسناد حدیث غدیر از ابن جریر طبرى دیدم که از مشاهده آن و کثرت اسانید آن بسیار تعجب کردم(۱۱).
    ابن کثیر (م ۷۷۴ هـ ) مى گوید: کتابى از ابن جریر طبرى دیدم که احادیث غدیر خم را در دو مجلد بزرگ جمع کرده بود و همچنین کتابى که اسناد حدیث طیر را جمع کرده بود(۱۲).
    متأسفانه این کتاب هم مثل بسیارى از کتب دیگر که هر کدام به تنهایى براى اثبات امامت امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) کافى است به دست ما نرسیده است. عجب است از کسانى که خود را حافظ سنت پیامبر مى دانند که چرا این کتابها را کتمان کرده اند؟!!
    حال که وضعیت سند این حدیث مشخص شد و اعترافات علماى اهل سنت به تواتر آن روشن گردید به دلالت و معناى آن مى پردازیم.
    دلالت حدیث غدیر
    مهمترین اشکالى که اهل سنت درباره دلالت این حدیث مطرح مى کنند این است که لفظ «مولى» در این حدیث به معناى یارى کننده، محب و یا محبوب مى باشد و لفظ «مولى» به معناى «أولى به تصرف (ولایت داشتن)» در کلام عرب وجود ندارد.
    حال به یارى خداوند متعال ثابت خواهیم کرد که به اعتراف بزرگان خودشان،استعمال لفظ «مولى» در «أولى به تصرف» شایع است و سپس معلوم خواهد شد که کلمه «مولى» در حدیث غدیر به همین معنى مى باشد.
    ۱ـ ۴۳ نفر از بزرگان اهل لغت، ادب و تفسیر اهل سنت تصریح مى کنند که لفظ «مولى» در معناى «اُولى» در قرآن کریم و احادیث و اشعار عرب استعمال شده است. مانند: فراء، کلبى، ثعلب، مبرد، ابوعبیده، أخفش، زجاج، جوهرى، زمخشرى، تفتازانى، قوشجى و...
    ۲ـ ۳۵ نفر از علماى اهل سنت تصریح دارند که لفظ «مولى» به معناى «المتصرّف فى الأمر»، «ولىّ الأمر»، «ملیک» و «رئیس» استعمال شده است. مانند: مبرد، زمخشرى، نسفى، سیوطى، ابن اثیر، ابن کثیر، ثعلبى، ابن الجوزى و...
    ۳ـ یکى از دلایل قاطع بر این استعمال، همین حدیث غدیر است که در برخى نقلها به جاى «من کنت مولاه» آمده است «من کنت اولى به من نفسه» و یا «من کنت ولیه وأولى بنفسه»(۱۳) چرا که با توجه به قاعده پذیرفه شده «الحدیث یفسّر بعضه بعضا»(۱۴) (حدیثها همدیگر را تفسیر مى کنند) معلوم مى شود که «مولى» به معنى همان «اولى به نفس» مى باشد.
    ۴ـ در صحیح بخارى کلامى وجود دارد که نشان مى دهد «مولى» به معناى «ملیک» استعمال مى شود که این استعمال هم براى اثبات امامت کافى است چرا که ملیک به معناى پادشاه است.
    الف) قال البخارى فى کتاب التفسیر، باب: ولکل جعلنا موالى مما ترک الوالدان... و قال معمر: موالی: اولیاء ورثه عاقد أیمانکم، هو مولى الیمین وهو الحلیف. والمولى أیضاً: ابن العم. والمولى: المنعم المعتق والمولى: المعتق. والمولى: الملیک. والمولى: مولى فى الدین(۱۵).
    اشکال دیگر
    اشکال دیگرى که به دلالت این حدیث شده این است که اگر «مولى» به معناى «اولى» باشد باید بتوانیم به جاى «أولى منک» بگوییم «مولى منک»، در حالى که این استعمال غلط است.
    جواب این سؤال با اندک تأملى روشن مى شود، حتى افرادى که مقدمات ادبیات عرب مى خوانند مى توانند به این سؤال پاسخ دهند. این اشکال نشان دهنده اوج تعصب است زیرا افرادى که نمى خواهند زیر بار دلالت این حدیث بروند ناچارند هر اشکالى که به ذهنشان مى رسد بگیرند تا خود را نجات دهند. «الغریق یتشبت بکل حشیش».
    جواب
    شارح مقاصد وشارح تجرید که از علمال اهل سنت هستند جواب این شبهه را اینگونه داده اند که «مولى» اسم است به معناى اولى نه اینکه مانند «اولى» وصف باشد تا اینکه اعتراض مى شود «مولى» جزو صیغه اسم تفضیل نیست.
    ثانیاً، اصل این اشکال مغالطه اى بیش نیست چرا که همه جا نمى توان الفاظ مترادف و هم معنى را به جاى هم به کار برد. مثلاً در همین حدیث، بعضى از اهل سنت ادّعا مى کنند که «ألستُ اولى بالمؤمنین» یعنى «ألست أحبّ إلى المؤمنین» و حال آنکه «أولى» بوسیله «باء» متعدى شده اما «أحب» بوسیله «إلى» واین نشان مى دهد که به جاى «أولى» نمى توان «أحب» گذاشت پس ادعایى که کرده اند باطل است. و یا مثلاً با اینکه «صَلّى» در بعضى موارد به معناى «دَعا» مى باشد نمى توان به جاى «صَلّى علیه» گفت «دَعا علیه» چرا که معنى برعکس مى شود چون «دَعا علیه» یعنى بر ضرر او دعا کرد و مثلاً فرق میان «حتّى» و «إلى» ـ ضمیر متصل و منفصل ـ و...
    حال که ثابت شد استعمال لفظ «مولى» در «أولى به تصرف» شیوع دارد به حدیث غدیر مى پردازیم تا با استفاده از قرائن قطعى معناى آن کاملاً روشن شود.
    البته مخفى نماند که این لفظ بدون قرینه هم دلالت کامل بر ولایت و امارت دارد. چنانچه در حدیثى از صحیح مسلم آمده است که: «ولا یَقُل العبد لسیده مولاى و زاد فى حدیث ابى معاویه: فان مولاکم الله. (بنده (برده) نباید به صاحب خود بگوید مولاى من. همانا مولاى شما فقط خداست)(۱۶). پس معلوم مى شود معناى متبادر از مولى همان اولى به تصرف است و بقیه معانى احتیاج به قرینه دارد، چرا که اگر معناى غالبى آن ناصر و یا محب بود وجهى براى نهى پیامبر نبود.
    قبل از اینکه به قرائن حدیث بپردازیم ممکن است سؤالى در ذهن خوانندگان مطرح شود که چرا پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) از لفظى که صراحت کامل در جانشینى و رهبرى بعد از خود داشته باشد استفاده نکردند مثلاً لفظ حاکم، امیر، رئیس و...؟
    در جواب باید بگوییم اولاً هنگامى که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) این دستور را از جانب خداى متعال به مردم ابلاغ کرد هیچ کس در ولایت امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) بعد از پیامبر تردید نکرد حتى ابوبکر و عمر تهنیت گفتند و عمر گفت: إنه مولاى. دلیل این وضوح و روشنى این است که خطبه پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) طبق نقلى که از امام باقر  (علیه السلام) به ما رسیده است کاملاً نشان مى دهد که منظور از «ولىّ» و «مولى» همان ولایت و إمارت مى باشد زیرا این خطبه در حدود نصف جزء قرآن است و بسیار جاى تعجب است از افرادى که خود را حافظ سنت پیامبر مى دانند چگونه خطبه این مهمى و تاریخى را کامل نقل نکرده اند شاهد این کتمان این است که احمد بن حنبل در مسند خود، نقل مى کند: «فخطبنا»(۱۷) ـ پیامبر براى ما خطبه خواند. آیا این دو سه خطى که نقل کرده اند خطبه است؟!
    با این که حاکم در مستدرک مى گوید: «قام خطیباً فحمد الله وأئنى علیه وذکّر ووعظ فقال ما شاء الله أن یقول»(۱۸) ـ پیامبر خطبه خواند. خدا را حمد و ثنا گفت و تذکر داد و موعظه نمود. حال جاى این سؤال اساسى است که چرا این تذکر و موعظه را نقل نکردند؟ چرا این خطبه را به صورت کامل نقل نکردند؟
    البته جواب آن روشن است; همان دلیلى که سبب شد که کاغذ و دوات براى پیامبر نیاورند همان سبب کتمان این خطبه شد; همان دلیلى که سبب شد بسیارى از حقائق بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را نقل نکنند همان سبب کتمان این خطبه شد.
    قرائن حدیث غدیر
    قرائنى که نشان مى دهد منظور از «مولى» همان «ولى امر» است به دو دسته تقسیم مى شوند:
    ۱ـ قرائن حالى ۲ـ قرائن لفظى
    قرائن حالى:
    ۱ـ مطرح کردن این ابلاغ در میان جمعیتى که بیش از ۱۰۰ هزار نفرند، آن هم به گونه اى که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) دستور فرمودند کسانى که جلوتر رفته اند برگردند و منتظر بقیه افراد شدند.
    ۲ـ محلى که براى این ابلاغ تعیین شده بود، محل انشعاب و جدا شدن راه ها از یکدیگر بود و اگر هدف پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) در بیان این حدیث، فقط گوشزد کردن به چند نفر از صحابه بود که با امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) هنگام بازگشت از یمن اختلاف پیدا کرده بودند، دلیلى براى تشکیل این اجتماع عظیم نبود تا افرادى که به عراق یا مصر مى روند از این قضیه مطلع شوند بلکه هنگامى که به مدینه مى رسیدند در مسجد این مطلب را بیان مى کردند.
    ۳ـ آن روز به قدرى گرم و سوزان بود که هنگام توقف در آن بیابان، اعراب از شدت گرما نشستند و مقدارى از عباى خود را روى سر کشیده و مقدارى را هم زیر پاهایشان گذاشته بودند تا از زمین هم گرماى کمترى به آنها برسد.
    آیا معقول است که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) حداقل نصف روز مردم را در این بیابان نگه دارد تا به آنها بفرماید: على را دوست داشته باشید؟!! یا اینکه بفرماید: على یاور شماست!!!
    این حرف را هیچ انسان با منطقى از چنین پیامبر حکیمى نخواهد پذیرفت.
    قرائن لفظى:
    ۱ـ این حدیث در برخى نقلها به صورت «من کنت اولى به من نفسه فعلىّ ولیّه» و در برخى به صورت «من کنت ولیه و أولى بنفسه» آمده است که نشان مى دهد منظور از «ولىّ» همان «أولى به نفس» است چرا که اگر مراد ناصر یا غیره بود دلیلى وجود نداشت که پیغمبر بفرمایند: «من کنت اولى به من نفسه» بلکه مثلاً مى فرمودند هر که من پیامبر او هستم یا اینکه هر که مسلمان است و اینکه هر که ایمان به خدا و رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) دارد و...
    ۲ـ آیه شریفه: (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ )(۱۹) ـ اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملاً به مردم برسان و اگر این کار را انجام ندهى رسالت او را انجام نداده اى و خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، نگاه مى دارد و خداوند جمعیت کافران را هدایت نمى کند- قبل از این واقعه  نازل شده است.
    این شأن نزول را ۲۲ نفر از بزرگان اهل سنت اعتراف مى کنند. مانند: ابن ابى حاتم، ابن مردویه، ثعلبى، ابن عساکر، فخر رازى و...
    هر چند که فخر رازى این قول را میان اقوال مزعومه آورده است اما این نشان دهنده تعصب اوست چرا که خودش این قضیه را از ابن عباس و براء بن عازب نقل مى کند و هیچ دلیلى براى ردّ آن ندارد.
    آنچه از این آیه استفاده مى شود دو مطلب بسیار مهم است:
    ۱ـ تهدید پیامبر به اینکه اگر این ابلاغ صورت نگیرد، رسالت الهى انجام نشده است.
    ۲ـ خداوند به پیامبرش وعده مى دهد که او را از فتنه مردم حفظ خواهد کرد.
    با توجه به این دو مطلب لازم است که معناى «ولى» غیر از آن چیزى باشد که اهل سنت مى گویند. چرا که اگر به معناى ناصر و یا محبوب و... باشد اولاً این ابلاغ آن قدر مهم نیست که اگر بیان نشود رسالت الهى انجام نشود. ثانیاً، با ابلاغ آن، ترسى وجود ندارد که خداوند به پیامبرش وعده حفظ از خطر بدهد.
    پس روشن مى شود که منظور از ابلاغ، رساندن حکمى است که بواسطه آن دین ودنیاى مردم اصلاح مى شود و حلال و حرام الهى محفوظ مى ماند و قبول این حکم براى عده اى، تلخ و سنگین بود که احتمال ایجاد فتنه مى رفت و این حکم نمى تواند چیزى به جز ابلاغ وصایت وخلافت امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) باشد چرا که بواسطه آن احکام الهى محفوظ مى ماند و امور مسلمین اصلاح مى شود وکینه هایى که در دل برخى از امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) بود احتمال شعله ور شدن داشت و به همین خاطر خداوند به پیامبرش وعده حفاظت داد.
    ۳ـ به تصریح ۷ نفر از علماى اهل سنت، آیه شریفه (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِْسْلامَ دِیناً)(۲۰)- امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم- بعد از این واقعه نازل شده است. مانند: ابن مردویه، ابونعیم اصفهانى، ابن مغازلى و...
    از این آیه استفاده مى شود که آنچه بوسیله آن دین کامل شد و نعمت تمام شد باید امر بسیار مهمى باشد که بدون آن دین ناقص است و آن امر مهم چیزى جز امامت و خلافت نمى تواند باشد.
    نکته اى که باقى مى ماند این است که در صحیح بخارى روایت شده که شأن نزول این آیه در روز عرفه بوده نه روز غدیر.
    جواب این است که طبق تصریح عده اى از علماى اهل سنت اشکالى در تعدّد نزول آیات قرآن نیست پس امکان دارد که حکم جانشینى امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) در روز عرفه از جانب خداوند به پیامبر صادر شده باشد و روز غدیر خم، آیه (یا ایها الرسول...) نازل شده باشد یعنى اى پیامبر آن حکمى که روز عرفه درباره جانشینى امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) نازل شد به مردم ابلاغ کن. که البته این تأخیر در ابلاغ حکم، مصالح متعددى داشته است که از محل بحث خارج است.
    ۴ـ شعر حسّان بن ثابت بعد از این واقعه عظیم که به اذن پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) و در حضور ایشان و صحابه انشاء شد و هیچ کس حتى مشایخ سه گانه به او اعتراض نکردند.
    قسمتى از شعر حسّان:
    ینادیهم یوم الغدیر نبیهم***بخم واسمع بالرسول منادیاً
    یقول فمن مولاکم وولیکم***فقالوا ولم یبدوا هناک التعامیا
    إلهک مولانا وأنت ولینا***ولم ترمنّا فى الولایه عاصیاً
    فقال له قم یا على فإننى***رضیتک من بعدى إماماً وهادیاً
    بیت آخر (پیغمبر به على فرمود: بلند شو، بدرستى که تو بعد از من امام و رهبر مردم مى باشى) سپس پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) به او فرمودند: اى حسّان تا زمانى که با زبانت از ما دفاع کنى مؤید به روح القدس هستى.
    این شعر را ۸ نفر از علماى اهل سنت نقل کرده اند. مانند: ابن مردویه، ابونعیم اصفهانى، کنجى، سیوطى و...
    ۵ـ هنگامى که این خبر منتشر شد شخصى به نام حارث بن نعمان نزد پیامبر آمد و گفت: ما را از جانب خدا امر کردى به گفتن شهادتین، ما هم قبول کردیم;  ما را امر کردى به نماز و زکات و روزه و حج، ما هم قبول کردیم تا آنکه به این مقدار راضى نشدى و پسر عمویت را بر ما برترى دادى و گفتى: من کنت مولاه فعلى مولاه. آیا این امر از جانب خداست یا از جانب تو؟ رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) فرمودند: قسم به خدایى که جز او خدایى نیست، این امر از جانب اوست. سپس آن شخص برگشت و به سمت مرکبش رفت و گفت: خدایا اگر آنچه پیامبر مى گوید درست است سنگى از آسمان بر ما فرود آور یا عذابى نازل کن!
    هنوز به مرکبش نرسیده بود که سنگى از آسمان فرود آمد و او را هلاک کرد. سپس این آیه نازل شد: (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع)(۲۱) تقاضا کننده اى تقاضاى عذابى کرد که واقع شد.
    این قضیه را ۱۸ نفر از علماى اهل سنت نقل کرده اند. مانند: ثعلبى، سمهودى، ابن صباغ، مناوى و...
    ۶ـ مُناشده و احتجاج امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) به این حدیث که ۴۴ نفر از علماى آنها این مناشدات را نقل کرده اند. مانند: احمد بن حنبل، بزّار، نسائى، طبرانى، ابن کثیر و...
    احمد بن حنبل نقل مى کند: روزى حضرت على  (علیه السلام) در کوفه عده اى از مردم را که اجتماع کرده بودند قسم داد به اینکه افرادى که روز غدیر خم حضور داشتند و شنیدند که پیامبر چه فرمود، شهادت بدهند. سپس ۱۳ نفر بلند شدند و شهادت دادند که از پیامبر شنیدند که فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه(۲۲).
    در حدیث دیگرى نقل مى کند که: دوازده نفر بلند شدند و شهادت دادند اما سه نفر این حدیث را کتمان کردند و امام  (علیه السلام) آنها را نفرین کرد و دچار بیمارى شدند(۲۳) که در روایات دیگر نام آنها آمده است.
    اگر معناى این حدیث محبوبیت و یا یارى کردن بود چه دلیلى بر کتمان این حدیث وجود داشت؟
    ۷ـ یکى از مهمترین قرائن بر اینکه مولى به معناى اولویت در تصرف است،این است که پیامبراکرم  (صلی الله علیه و آله) قبل از اینکه حضرت على  (علیه السلام) را به ولایت معرفى کنند، فرمودند: ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم؟ آیا من بر مؤمنین بیش از خودشان ولایت ندارم. سپس فرمودند: فمن کنت مولاه فعلى مولاه. که با «فاء تفریع» این جمله را فرمودند که نشان مى دهد این جمله نتیجه جمله قبل است یعنى حال که اقرار مى کنید من نسبت به شما اُولى هستم پس هر که من مولاى او هستم و نسبت به او اولى هستم على مولاى اوست و نسبت به او اُولى است. اگر پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) معنایى غیر از این را اراده کرده بودند باید قرینه اى بر آن مى آوردند چرا که ظهور جمله بندى ها و تقابل میان آنها، دلالت بر امامت و جانشینى دارد.
    این روایت را ۵۰ نفر از علماى اهل سنت نقل کرده اند.
    ۸ـ سیاق حدیثى که حاکم در مستدرک نقل کرده است به وضوح دلالت بر امامت دارد. او نقل مى کند از زید بن ارقم که گفت: هنگامى که به غدیر خم رسیدیم رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) امر کردند که سایبانى درست کنیم. روزى بود که گرم تر از آن ندیده بودم سپس خدا را ستایش کرد و فرمود: نزدیک است که از میان شما بروم و من چیزى را میان شما مى گذارم که هرگز گمراه نشوید: کتاب خداى عزّ وجل، سپس دست على  (علیه السلام) را گرفت و فرمود: اى مردم: چه کسى از جانهایتان به شما اولى است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: که هر که من مولاى اویم على مولاى اوست(۲۴). سپس حاکم مى گوید این حدیث صحیح است.
    قرائنى که در این حدیث وجود دارد کاملاً نشان مى دهد که مراد از «مولى» همان «امامت» است. چرا که اولاً شدت گرما را توصیف مى کند ثانیاً رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) خبر از رحلت خود مى دهد. سپس سؤال مى کند که چه کسى نسبت به شما اولى است و مردم مى گویند خدا و رسولش داناترند. اگر مراد، ناصر و... بود چرا مردم گفتند نمى دانیم. سپس پیامبر فرمودند: هر که من مولاى اویم على مولاى اوست. آیا با همه این قرائن آیا براى انسانى که ذوق سلیم داشته باشد تردیدى باقى مى ماند که معنایى غیر از جانشینى اراده شده باشد؟
    ۹ـ حدیثى که در صحیح بخارى و مسلم روایت شده، نظیر و شبیه این حدیث است:
    قال البخارى:... عن أبى هریره: أن النبى  (صلی الله علیه و آله) قال: ما من مؤمن إلا و أنا أولى به فى الدنیا والآخره إقرأوا إن شئتم * النبىّ أولى بالمؤمنین من أنفسم * فأیّما مؤمن مات و ترک مالاً فلیرثه عصبته من کانوا، ومن ترک دیناً أوضیاعاً فلیأتنى فأنا مولاه(۲۵).
    پیامبر فرمود: هیچ مؤمنى نیست مگر آنکه من در دنیا و آخرت نسبت به او أولى هستم. چنانچه خداوند مى فرماید: پیامبر، نسبت به مؤمنین از خودشان سزاوارتر است. پس هر مؤمنى از دنیا برود و مالى باقى بگذارد ورثه او به ارث مى برند و هر که از دنیا برود و قرضى به عهده او باشد من مولاى او هستم.
    وقال مسلم:... عن أبى هریره عن النبى  (صلی الله علیه و آله) قال: والذى نفس محمد بیده إنْ على الأرض من مؤمن إلا وأنا أولى الناس به فأیّکم ترک دیناً أوضیاعاً فأنا مولاه وأیّکم ترک مالاً فإلى العصبه من کان(۲۶).
    پیامبر فرمود: قسم به خدایى که جان محمد در دست اوست هیچ مؤمنى نیست مگر آنکه من نسبت به او اولى هستم، پس هر که قرضى به عهده داشت (بعد از مرگش) من مولاى او هستم و هر که مالى بر جاى گذاشت به ورثه او مى رسد.
    قسطلانى در شرح «فأنا مولاه» مى گوید: یعنى «من ولىّ میت هستم که امور او را به عهده مى گیرم»(۲۷).
    نووى مى گوید: یعنى من قائم به مصالح شما هستم در حیات شما و بعد از مرگ شما و من ولىّ شما در هر دو حال مى باشم که اگر قرضى به عهده شما باشد من پرداخت مى کنم(۲۸).
    ابن حجر عسقلانى مى گوید: «فأنا مولاه أى: ولیّه»(۲۹) که منظور او قطعاً ولىّ امر است.
    هر کدام از این معانى که براى مولى ذکر شده دلالت بر اولویت دارد و این اولویت یکى از شئون حاکم اسلامى است. و این حدیث کاملاً شبیه حدیث غدیر است اما تعصب، مانع از بیان حق در حدیث غدیر شده است.
    ۱۰ـ تهنیت عمر بن الخطاب به امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) در روز غدیر که آن را ۲۶ نفر از علماى اهل سنت نقل کرده اند. مانند: احمد بن حنبل، ثعلبى، خطیب بغدادى، ابن عساکر و...
    این تهنیت از جانب عمر بن الخطاب و سایر صحابه نشان دهنده عظمت این فضیلت است چرا که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) فضائل زیادى براى امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) فرمودند اما در هیچ یک از آن فضائل، صحابه به ایشان تهنیت نگفته اند پس روشن مى شود که منظور از «مولى» معنایى فراتر از آنچه اهل سنت ادعا مى کنند مى باشد و آن مقام بلند که سبب تبریک و تهنیت صحابه شد چیزى جز خلافت نمى تواند باشد.
    ۱۱ـ در برخى نقل ها چنین آمده است: فإن علیّاً بَعدى مولاه(۲۹). که اگر منظور ناصر و غیره باشد وجهى براى گفتن کلمه «بعدى» نمى باشد.
    ۱۲ـ در برخى نقل ها چنین آمده است: أیها الناس إن الله مولاى وأنا مولى المؤمنین وأنا أولى بهم من أنفسهم فمن کنت مولاه فهذا مولاه ـ یعنى علیاً(۳۰). اى مردم خدا مولاى شماست و من مولاى مؤمنان هستم و به آنها اولى هستم پس هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست.
    اى کاش معلوم مى شد که اگر پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) مى خواست امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) را به ولایت معرفى کند باید از چه الفاظى استفاده مى کردند تا آقایان اهل سنت بپذیرند. آیا واضح تر از این امکان دارد که پیامبر، ابتدا بفرماید خدا مولاى من است سپس من مولاى مؤمنین هستم سپس على مولاى شماست. خیر، اما تعصّب و تقلید کورکورانه بعضى سبب شده است این واضحات را نبینند یا اگر هم مى بینند پنهان مى کنند.
    ۱۳ـ حدیثى که در اکثر کتب اهل سنّت وارد شده است که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) فرمودند: لاتبغضن یا بریده لی علیا فان علیا منی و أنا منه و هو ولیکم بعدی. ای بریده بغض علی علیه السلام  را در دل نداشته باش به درستى که على از من و من از او هستم و او ولىّ و سرپرست شما بعد از من است.
    این حدیث به صورت هاى کوناگون و در موارد مختلف نقل شده است که علماى اهل سنت به صحیح بودن بعضى از آنها اعتراف دارند. مثلاً ذهبى در تلخیص المستدرک مى گوید این حدیث بنا بر شرط مسلم صحیح است. این حدیث در مسند احمد، صحیح ترمزى، سنن ابو داود، الاستیعاب، الاصابه، خصائص، نسالى، مستدرک حاکم و... آمده است.
    این حدیث به عنوان قرینه و مفسّر حدیث غدیر مى باشد چرا که اولاً لفظ «بعدى» دلالت دارد که مراد نمى تواند ناصر و... باشد چرا که وجهى براى این تقیید نیست. ثانیاً نصرت و محبت و... مخصوص به شخص خاصى نیست زیرا (وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْض )(۳۱) ـ مردان و زنان با ایمان، ولى (یاور) یکدیگرند ـ پس چه امتیازى بود که براى حضرت على  (علیه السلام) ثابت شد؟ آیا نعوذ بالله پیامبرى که در نهایت حکمت مى باشد توضیح واضحات مى دهد زیرا شکى نبود که حضرت على  (علیه السلام) از ابتداى رسالت پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) یاور مؤمنین بوده است تا آخرین لحظات حیات ایشان; حال چه وجهى براى تقیید به کلمه «بعدى» وجود دارد؟ روشن است که هر انسان مستقیم السلیقه اى که به دور از تعصب باشد در این معنى شکى نمى کند.
    اکنون که بحث قرائن حدیث غدیر به پایان رسید اشکال آخرى از جانب اهل سنت مطرح مى شود که در پایان متذکر آن مى شویم. البته لازم به ذکر است که قرائن حدیث غدیر به مواردى که گفته شد محدود نمى باشد. صاحب کتاب ارزشمند نفحات الأزهار ۱۸ قرینه دیگر آورده است که براى رعایت اختصار از ذکر آنها خوددارى مى کنیم و علاقه مندان مى توانند به جلد نهم از این کتاب مراجعه فرمایند.
    اشکال آخر
    آخرین اشکالى که اهل سنت به تمام این مطالب وارد مى کنند این است که چگونه ممکن است صحابه پیامبر با آن عظمت و احترامى که داشتند این فرمایش و وصیّت ایشان را نادیده بگیرند و افراد دیگرى را بر امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) ترجیح دهند؟
    در جواب این سؤال باید گفت که اولاً، تمام صحابه این سفارش پیامبر را نادیده نگرفتند؛ بنى هاشم و افرادى مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و... از بیعت با ابوبکر امتناع کردند به جهت اینکه این منصب را حقّ امیرالمؤمنین على بن ابى طالب  (علیه السلام) مى دانستند.
    ثانیاً، جواب این سؤال با کمى تتبّع در تاریخ و بررسى رفتار صحابه، روشن خواهد شد که عده اى از صحابه علاوه بر اینکه در دل خود کینه هایى از امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) داشتند، از فرمان پیامبر سرپیچى و با دستورات ایشان آشکارا مخالفت مى کردند.
    بسیار کوته فکرى است اگر کسى معتقد باشد صحابه پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) از هر عیب و ایرادى منزه و معصوم اند چرا که نمونه هاى فراوان از اشتباهات آنها در تاریخ به چشم مى خورد.
    نمونه هایى از مخالفت صحابه
    ۱ـ با صرف نظر از آیاتى که صراحت به وجود عده اى منافق میان اصحاب پیامبر دارد و یا آیه اى که دلالت بر فسق و فجور خالد بن ولید دارد و یا آیه اى که در مذمّت بعضى از زنان پیامبر است; از اهل سنّت مى پرسیم که راجع به این آیه چه جوابى مى دهند: (وَإِذا رَأَوْا تِجارَهً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْها وَتَرَکُوکَ قائِماً )(۳۲) ـ هنگامى که آنها تجارت یا سرگرمى و لهوى را ببینند پراکنده مى شوند و به سوى آن مى روند و تو را ایستاده به حال خود رها مى کنند ـ این آیه چه دلالتى دارد و چه سیمایى از چهره صحابه براى ما ترسیم مى کند. بخارى در صحیحش نقل مى کند که همه صحابه رفتند بجز دوازده نفر(۳۳). اهل سنت هر حکمى راجع به صحابه اى که با صداى طبل و... نماز جمعه را رها مى کنند و به تعبیر آیه به سراغ لهو مى روند، ما هم همان حکم را درباره آنها خواهیم کرد.
    از صحابه اى که به خاطر زرق و برق دنیا، خطبه هاى پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) را رها مى کنند و به تعبیر آیه، پیامبر را ایستاده رها مى کنند هیچ جاى تعجب نیست که در نبود وجود مقدس آن حضرت به دنبال ریاست و پست و مقام دنیوى که بسیار بالاتر از لهویات و زرق و برق دنیاست بروند.
    ۲ـ فرار صحابه بجز امیرالمؤمنین على  (علیه السلام) و چند نفر دیگر در جنگ احد و حنین که از قطعیات است و خداوند در قرآن کریم مى فرماید: (إِذْ تُصْعِدُونَ وَلا تَلْوُونَ عَلى أَحَد وَالرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْراکُمْ)(۳۴) ـ هنگامى که از کوه بالا مى رفتید و از شدت وحشت به عقب ماندگان نگاه نمى کردید و پیامبر از پشت سر، شما را صدا مى زد ـ (وَیَوْمَ حُنَیْن إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَضاقَتْ عَلَیْکُمُ الأَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ )(۳۵) و در روز حنین، آن هنگام که زیادى جمعیتتان شما را مغرور ساخت ولى این زیادى جمعیت هیچ به دردتان نخورد و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت به دشمن کرده، فرار نمودید.
    ۳ـ اطاعت نکردن از فرمان پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله)، هنگامى که در لحظات آخر عمر فرمودند: قلم و کاغذى بیاورید تا برای شما چیزى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمر گفت: کتاب خدا براى ما کافى است، درد بر پیغمبر غلبه کرده است (کنایه از اینکه در لحظات آخر عمر ـ نعوذ بالله ـ پیامبر نمى داند چه مى گوید). سپس میان صحابه اختلاف شد تا اینکه پیامبر فرمودند: از پیش من بلند شوید تنازع و درگیرى نزد من سزاوار نیست(۳۶).
    ۴ـ مخالفت در صلح حدیبیه:
    هنگامى که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) به اصحابش دستور داد تا شترها را قربانى کنند و موهایشان را بتراشند و از احرام خارج شوند. حضرت ۳ مرتبه تکرار کردند اما هیچ یک از صحابه اطاعت نکردند تا اینکه پیامبر ناراحت شدند و وارد بر امّ المؤمنین ام سلمه (رضوان الله علیها) شدند. ایشان به رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) عرض کرد شما شتر خود را قربانى کنید و موهایتان را بتراشید. حضرت همین کار را کردند تا بالأخره صحابه هم شترها را قربانى کردند. حتى در این قضیه اعتراض عمر به رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) که به صورت جسارت آمیزى بوده نقل شده است. عمر به رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) گفت: مگر تو پیامبر بر حق نیستى؟ حضرت فرمود: بله. گفت: مگر ما بر حق نیستیم؟ حضرت فرمود: بله. گفت: پس چرا این ننگ (صلح حدیبیه)!! را قبول مى کنى؟ حضرت فرمود: من رسول خدا هستم و نافرمانى او را نمى کنم. عمر گفت: مگر تو نگفته بودى که ما وارد مسجد الحرام مى شویم و طواف مى کنیم؟ حضرت فرمود: بله. اما آیا گفته بودم: امسال؟ عمر گفت: نه. دوباره عمر پیش ابوبکر رفت و معلوم بود که با سخنان پیامبر قانع نشده بود. همان چیزهایى که به رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) گفته بود دوباره با ابوبکر مطرح کرد و در آخر هم گفت: فعملت اعمالاً. کارهایى در آن روز انجام دادم که خدا مى داند چه کارهایى کرده بودم که شرم از گفتن آن داشته!!!(۳۷)بلکه در بعضى منابع مانند صحیح ابن حبان و معجم الکبیر طبرانى آمده است که عمر گفت: ما شککت منذ أسلمت، از زمانى که ایمان آوردم شک در پیامبر نکردم مگر امروز که شک کردم.
    حال جاى این سؤال مطرح است که با توجه به آیه (فَلا وَرَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّى یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیماً)(۳۸) -به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود مگر اینکه در اختلافات خود تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نکنند و کاملاً تسلیم باشند- آیا کسى که با رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) جرّ و بحث مى کند و با سخنان او هم قانع نمى شود، ایمان دارد؟!!
    ۶ـ مخالفت با سفارش صریح پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) در باره حفظ احترام اهل بیتش، چنانچه در صحیح مسلم آمده است که پیامبر فرمودند: «اُذکّرکم الله فى أهل بیتى، اُذکّرکم الله فى أهل بیتى، اُذکّرکم الله فى أهل بیتى»(۳۹) سه مرتبه فرمودند: بر شما باد به حفظ حرمت اهل بیتم. در جاى دیگرى فرمود: «اللهم هؤلاء أهلى»(۴۰). خدایا اینان اهل بیت من هستند ( حضرت على و حضرت فاطمه و امام حسن و حسین علیهم السلام).
    آیا احترام گذاشتن یعنى غصب فدک و محروم کردن دختر پیامبر از ارث پدرش!!
    آیا احترام گذاشتن یعنى على  (علیه السلام) را که اولین مسلمان است، خانه نشین کردن و افرادى مانند کعب الأحبار و ابوهریره که یهودى بودند و تازه مسلمان شده بودند، قبل از خطبه هاى نماز جمعه در منابر رسمى حکومت براى مردم حدیث بگویند!!
    آیا احترام گذاشتن یعنى جنگ جمل به سرکردگى عایشه و طلحه و زبیر و جنگ صفین به سرکردگى معاویه، به راه انداختن!!
    آیا احترام گذاشتن یعنى سبّ و لعن حضرت على  (علیه السلام) به روى منابر در زمان معاویه؟
    آیا احترام گذاشتن یعنى جنگیدن با سبط پیغمبر اکرم، امام حسن  (علیه السلام)!!
    آیا احترام گذاشتن یعنى فاجعه جانسوز و غیر انسانى کربلا!!
    آیا حفظ حرمت اهل بیت یعنى به اسارت گرفتن دختران رسول خدا  (صلی الله علیه و آله) در کربلا!!
    و صدها نمونه دیگر که هم شدتِ وقاحت و بى شرمى آن کارها مانع از بیان آن است و هم این مختصر، مجال بیان آن . خوانندگان محترم مى توانند به کتاب ارزشمند اجتهاد در مقابل نصّ نوشته مرحوم علامه شرف الدین(قدس سره) مراجعه کنند.
    انحراف صحابه
    با بررسى این مخالفت ها مى توان نتیجه گرفت که به هیچ وجه دور از ذهن نیست که افرادى از صحابه پیامبر به مخالفت با حدیث غدیر برخیزند. افرادى که در مقابل پیامبر از ایشان اطاعت نمى کردند، حتماً بعد از رحلت ایشان براى رسیدن به ریاست و پست و مقام با ایشان مخالفت مى کنند و شاهد این انحراف و کتمان همان روایتى بود که احمد بن حنبل و دیگران نقل کرده اند که سه نفر از صحابه هنگام مُناشده امیرالمؤمنین  (علیه السلام)، شهادت ندادند و کتمان کردند و به بیمارى مبتلا شدند. شواهد دیگرى بر این انحراف وجود دارد که به بعضى از آنها مختصراً اشاره مى کنیم:
    ۱ـ حاکم در مستدرک نقل مى کند که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) به امیرالمؤمنین  (علیه السلام) فرمودند: ان الأمه ستغدر بک بعدى ـ امت بعد از من به تو خیانت مى کنند و عهد خود را مى شکنند ـ و مى گوید این حدیث صحیح است(۴۱).
    ۲ـ ابویعلى نقل مى کند که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) فرمودند: ضغائن فى صدور اقوام لایبدونها لک إلا من بعدى(۴۲) ـ کینه هایى از تو در دل گروه هایى وجود دارد که آنرا آشکار نمى کنند مگر بعد از من.
    البته این جمله قسمتى از یک حدیث است که حاکم آنرا با همین سندى که ابویعلى ذکر مى کند مى آورد و آنرا صحیح مى داند و ذهبى هم با او موافقت مى کند اما  این قسمت که آخر حدیث است را نمى آورد. حال این تحریف از جانب حاکم است یا ناشران کتاب او خدا مى داند!!
    ۳ـ احمد بن حنبل، حاکم نیشابورى، ابن حبان، ابن کثیر و... با الفاظ مختلف نقل کرده اند که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «إن تؤمروا علیّاً ولا أراکم فاعلین تجدوه هادیاً مهدیاً یأخذ بکم الطریق المستقیم(۴۳) اگر على  (علیه السلام) را امیر خود بگردانید- و نمى بینم که این کار را بکنید ـ او را هدایت کننده و هدایت شده مى یابید که شما را به راه مستقیم هدایت مى کند.
    ابن حجر عسقلانى عالم متبحر اهل سنت مى گوید این روایت را احمد در مسلم با سند خوبى روایت کرده است.
    البته اول حدیث این است که اگر ابوبکر را امیر خود بگردانید او را امین و زاهد مى یابید، اگر عمر را امیر گردانید خود گردانید او را قوى و امین مى یابید، اگر على را امیر خود گردانید ـ و نمى بینم که این کار را انجام دهید ـ او را هدایت کننده و هدایت شده که به راه مستقیم هدایت مى کند خواهید یافت.
    جالب است که متن این حدیث دلالت بر جعلى بودن قسمت اول مى کند چرا که اگر منظور پیامبر این بود که اختیار با شماست و مى توانید هر یک از این سه نفر را براى خلافت انتخاب کنید، دیگر نباید در مورد حضرت على  (علیه السلام) مى فرمودند: نمى بینم که او را خلیفه کنید؛ زیرا مردم حضرت على  (علیه السلام) را بعد از عثمان به عنوان خلیفه انتخاب کردند. حال اگر کسى بگوید که منظور پیامبر این بوده که: من نمى بینم که شما على  (علیه السلام) را به عنوان خلیفه اول انتخاب کنید. جواب مى دهیم که پس چرا این مطلب را درباره عمر نگفتند با اینکه او هم به عنوان خلیفه اول انتخاب نشد؟! آیا پیامبر به این مطلب علم نداشت؟! خیر، علم داشت ولکن فردى که قسمت اول این حدیث را جعل کرد غافل از این نکته بود!!
    نتیجه:
    در پایان یادآور حدیث اول بحث مى شویم که پیامبر اکرم  (صلی الله علیه و آله) فرمودند در میان آن فرقه هاى بسیار فقط یک فرقه اهل نجات است. ما شعیان دوازده امامى، خداوند را شاکریم که در گروهى هستیم که پیشوایان آن، امیرالمؤمنین، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن، و امام حسین و اولاد معصومش (علیهم السلام) هستند که قطعاً این بزرگواران بر اساس اجماع مسلمین، اهل بهشت هستند.
    خداوندا از تو مى خواهیم که حق جویان را به آن فرقه اهل نجات هدایت فرمایى.
    والسلام على من التبع الهدى
    والحمد لله رب العالمین
    سید علی موسوی
    ___________________________________________________
    (۱) مسند احمد: ۴/۱۰۲; سنن دارمى: ۲/۲۴۱; سنن ابن ماجه: ۲/۱۳۲۲; سنن ابى داود: ۲/۳۹۰; البدایه والنهایه: ۷/۲۶۲ و...
    (۲ ) شعراء: ۳.
    (۳ ) طبقات الحنابله، ابن ابى یعلى: ص ۲۹ و ۴۷.
    (۴ ) درء التعارض: ۲/۹۶.
    (۵ ) تذکره الحفاظ: ۳/۳۷۵.
    (۶ ) تبیین کذب المفترى: ص ۳۱۰.
    (۷ ) شرح اللمع: ۱/۱۱۱.
    (۸ ) الامام جعفر الصادق  (علیه السلام) ـ عبد الحلیم الجندى: ص ۲۵۵.
    (۹ ) همان.
    (۱۰ ) فتح البارى: ۷/۶۱.
    (۱۱ ) تذکره الحفاظ: ۲/۷۱۳.
    (۱۲ ) البدایه والنهایه: ۱۱/۱۶۷.
    (۱۳ ) المعجم الکبیر: ۵/۱۸۶.
    (۱۴ ) فتح البارى: ۷/۱۱۱.
    (۱۵ ) صحیح بخارى: ۸/۱۹۹ بشرح ابن حجر.
    (۱۶ ) صحیح مسلم: ۲/۱۹۷ باب الفاظ من الأدب.
    (۱۷ ) مسند احمد ۴/۳۷۲.
    (۱۸ ) مستدرک حاکم: ۳/۱۰۹.
    (۱۹ ) مائده: ۶۷.
    (۲۰ ) مائده: ۳.
    (۲۱ ) معارج: ۱.
    (۲۲ ) مسند احمد: ۱/۸۴.
    (۲۳ ) همان: ۱/۱۱۹.
    (۲۴ ) مستدرک حاکم: ۳/۵۳۳.
    (۲۵ ) صحیح بخارى: ۳/۱۵۵ باب فى الاستقراض وأداء الدیون.
    (۲۶) صحیح مسلم: کتاب الفرائض
    (۲۷) إرشاد السارى: ۷/۲۸۰.
    (۲۸) المنهاج فى شرح صحیح مسلم. پاورقى، ارشاد السارى، کتاب الفرائض.
    ( ۲۹) تاریخ مدینه دمشق: ۴۲/۲۲۰.
    ( ۳۰) المعجم الکبیر: ۳/۱۸۰ و تاریخ ابن کثیر: ۵/۲۰۹.
    ( ۳۱) توبه: ۷۱.
    ( ۳۲) جمعه: ۱۱.
    ( ۳۳) صحیح بخارى: ۶۳/۶.
    ( ۳۴) آل عمران: ۱۵۳.
    (۳۵ ) توبه: ۲۵.
    ( ۳۶) صحیح بخارى: ۴/۵ کتاب المرضى باب قول المریض قوموا عنّى.
    ( ۳۷) صحیح بخارى: ۳/۱۸۲ و مسند احمد: ۴/۳۳۰ و...
    ( ۳۸) نساء: ۶۵.
    ( ۳۹)صحیح مسلم: ۲/۳۶۰ کتاب الفضائل، فضائل على  (علیه السلام).
    (۴۰ ) همان
    ( ۴۱) مستدرک حاکم: ۳/۱۴۰; تذکره الحفاظ: ۳/۹۹۵; تاریخ بغداد: ۱۱/۲۱۶ و...
    ( ۴۲) مسند ابویعلى: ۱/۴۲۷; مجمع الزوائد: ۹/۱۱۸.
    (۴۳ ) مسند احمد: ۱/۱۰۹; اسد الغابه: ۴/۳۱، الاصابه: ۴/۴۶۸; مستدرک حاکم: ۳/۱۴۲; البدایه والنهایه: ۷/۳۹۷.

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :

     
     
     
     
     

    آدرس: قم - روبروي شبستان امام خميني(ره) - دفتر آيت الله العظمي شاهرودي (دام ظله)

    تلفن: 7730490 3، 7744327 3- 025 فکس: 7741170 3- 025  

    پست الکترونيک: info@shahroudi.net / esteftaa.shahroudi.com@gmail.com